سيد محمد باقر برقعى
659
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شه شنيد اين ، گفت بر دارش كشيد * در ميان خون تن زارش كشيد لاجرم بردند بر دارش كنند * وز غم هستى سبكبارش كنند پس ببردندش بپاى دار زود * هيچكس آگه نه از سوداش بود خواست رخصت از وزير پاكباز * آن گدا تا آنكه بگذارد نماز اذن دادش آن وزير نيكخواه * تا كه بگذارد نماز آن بىگناه در ميان سجده گفت اى دادگر * حاجتم را كن روا بار دگر كن نصيبم روى آن بدر منير * بار ديگر كن كرم دستم بگير حاجت خود چون ز حق درخواست كرد * حقتعالى كار او را راست كرد شد به نزد شه وزير و باز گفت * حال آن درويش و آن راز نهفت رحم كرد آن شاه بر جان فقير * گفت بخشيدم ورا جرمش مگير بعد از آن شه گفت با فرزند خويش * رو بپرس احوال آن درويش ريش پس برفت آن يوسف صاحبجمال * نزد آن درويش تا پرسدش حال ديد از شادى روانش مىرود * خون دل از ديدگانش مىرود پس گرفت از مهر بر دامان سرش * پاك از خون كرد چشمان ترش چشم بگشود آن گدا شهزاده ديد * از دل پردرد آهى بركشيد هِشت سر بر پاى آن بدر منير * داد جان آن عاشق روشن ضمير در ره معشوق ترك جان نمود * سوخت اندر آتش او همچو عود طالبان دوست در ملك جهان * در ره جانان چنين بازند جان مرد عشقى گر تو ترك خويش كن * خويش را يكبارگى بىخويش كن تا تو جان را در نبازى در رهش * كى توانى ديد روى چون مهش تا تو با خود هستى اى نور بصر * كى توانى يافت از جانان خبر هركه فانى در ره جانان شود * و اصل آن بحر بىپايان شود هركه فانى در هواى يار شد * او مقيم خلوت دلدار شد